سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
فادیا


فادیا


به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد...
به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد...
و دستی را بپذیر
که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...


نوشته شده در چهارشنبه 5/11/90ساعت 11:29 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |


 


خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن! برای خودت دعا کن که آرام باشی.


وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی.


تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.


 
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛


آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.


برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.


بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.


 
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.


برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛


چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.


 


ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.


برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.


دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛


پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.


 


برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.


چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید،


خیلی دردناک است.


هیچ وقت خودت را به مردن نزن!


 برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!


برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.


باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.


بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت.


تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی

ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند. 


برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.


برای اینکه زنده بمانی باید حواست  به قلبت باشد.


نوشته شده در جمعه 9/10/90ساعت 2:52 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : پدربزرگ درباره چه مینویسید؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
درباره زندگی مینویسم  اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.
در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .
صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار
نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا، کار بدی نیست.در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی  مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم: همیشه اثری  از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد
سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


نوشته شده در پنج شنبه 5/8/90ساعت 1:27 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

داشتم تند تند راه می‌رفتم اما نگاهم به سنگفرش پیاده‌رو بود که حیاتی سبز در گوشه پیاده‌رو چشمامو نوازش کرد.
گیاهی سبز که از میون سنگ‌ها راه خودش رو به این دنیا باز کرده بود.
این‌که چطور این گیاه برای نفس کشیدن و اثبات بودن، خودش را از میان سنگ‌های سرد بالا کشیده و گرمی حضورش رو به رخ سردی سنگ‌ها می‌کشونه،
چیزیه که دلت می‌خواد همیشه تو ذهنت بمونه و به خودت بگی:
قد می‌کشم و بزرگ می‌شم. من اسیر سختی دل‌های سنگ شده نمی‌مونم.
من راهی را به سوی نور، به سوی هوا پیدا می‌کنم. من نفس خواهم کشید.
اگر از کسی بدی دیدم، اگر زشتی دیدم، اگر نامهربونی‌ها مثل سنگ سد راهم شدند،
بد نمی‌شوم و زشت نمی‌شوم.
من برای همیشه لحظه‌های زندگی‌ام، قدرت اندیشیدن به نیکی و غرق شدن در نیک بودن را در درونم حفظ می‌کنم، بدون هراس از ربوده شدن این حس.
من آن حضور سبزی خواهم بود که اندک نگاهی به من، دل‌ها را به تپش خواهد انداخت…


نوشته شده در سه شنبه 15/6/90ساعت 9:21 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

به روزها دل مبند روزها به فصل که می رسند رنگ عوض می کنند ...

با شب بمان شب گرچه تاریک است لیکن همیشه یکرنگ است ...


     (دکتر شریعتی)


نوشته شده در جمعه 21/5/90ساعت 12:10 صبح توسط فادیا نظرات ( ) |


باشه خدا جون ... باشه ...
اینبارم هیچی نمی گم ... بخاطر تو بازم تحمل میکنم...
 اما بدون این سختیهایی که رو دوشم گذاشتی تحمل زیادی می خواد...
اگه دست تو دستمو نگیره نمی تونم...
خداجون به بودنت نیاز دارم ... نیاز دارم بهت تکیه کنم و سکوت کنم...
لطفا باش... لطفا کمکم کن... لطفا تو بمون... لطفا تو مثل آدمای این دنیا ولم نکن...



نوشته شده در پنج شنبه 6/5/90ساعت 10:9 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

گویند که خدا گناهان را ببخشد ... گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم؟
هرگاه در خلوت خودم به تو فکر میکنم از شدت شرمساری سرم به زیر می افتد ...
هرگاه به یاد پرده ای عظیم که بر عیبهای من کشیدی می افتم
هرگاه به یاد خوبیهایی که از من برزبانها جاری ساختی و من لایق آن نبودم می افتم
هرگاه به یاد نعمتهای فراوانی که به من بخشیدی و من باز ناسپاس بودم می افتم
هرگاه به یاد بلاهایی که با تمام گنهکاریم از من دفع کردی می فتم
و هرگاه به یاد می آورم که با تمام مهربانیت باز از تو گله مند بودم
در حالیکه تمام مشکلات از جانب خودم بود
عرق شرم سراسر وجودم را فرا می گیرد...
و آنگاه است که از شدت خجالت نمی توانم از تو چیزی بخواهم...
و باز وقتی به یاد پیمانهایی که یکی پس ازدیگری با تو بستم و همه را شکستم
حتی روی آنکه دیگر بار از تو عذر خواهی کنم را ندارم...
اما خدایا: من که جز تو کسی را ندارم که از او کمک بگیرم
و باز راهی جز این ندارم که با تمام گناهانم و با نهایت شرمساری روی به جانب تو آورم
و دست نیاز به سوی تو درازکنم...
و میدانم که کرم و بزرگواری تو از تمام گناهان من بیشتر است...


نوشته شده در سه شنبه 21/4/90ساعت 9:46 صبح توسط فادیا نظرات ( ) |

سرورم
یوسف نیا...
اینجا کسی یعقوب نیست
لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز
نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست
گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند
بهترینم این دعاها جنسشان مرغوب نیست...


نوشته شده در جمعه 3/4/90ساعت 6:58 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله :

اِغتَنِمُوا الدُّعاءَ عِندَ الرِّقَّةِ فَإِنَّها رَحمَةٌ؛

دعا کردن را در هنگام رقّت قلب غنیمت شمرید، که رقت قلب، رحمت است.


.
.
.
.
.


خداوندا 


درهای رحمت تو همواره به روی خواهندگان باز است و دست عطایت گشاده


 


بندگان تو هر زمان که صدایت کنند، پاسخ می‌دهی


 


و اگر خالصانه آرزو کنند، ‌می‌بخشى


 


امشب اما شب دیگری است؛ شب آرزوهاست


 


دعای خیر همه را براورده بفرما




و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم


 


خدایا زمین گیر شدنم را مپسند . . .



خداوندا
 


آرزویم بزرگ و دلم کوچک است تو به بزرگی و جلالی که داری برآورده اش کن


نوشته شده در پنج شنبه 19/3/90ساعت 6:29 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل ...
اما می دانم که درد است ... درد است اینکه مناجات هایم با تو دیر می شود ...
درد است اینکه به کلبه دلم با تو سر نمی زنم ...
به تاریخ مناجات قبلی ام نگاه کردم ... انگار که سالهاست با تو سخن نگفته ام ...
دلم تنگ توست. چه کنم از دست این منِ من ...
که تا هوای مناجات می کنم ُ وسوسه ای در دلم می اندازد و هوایی ام می کند .
چه کنم ... تو به دادم برس .
کم کمک به سال می رسد دوری ام از کتابت که همنشینش شده بودم ...
شاید از سال بگذرد مناجات خواندنم از صحیفه ات ...
دلم را غبار گرفته ... فکرم راکد شده ... قلبم خاموش شده ...
هرچه هست می دانم که تنها و تنها چاره اش پیش توست.... .
کمکم کن مهربانم .... راهی برایم بگشا .....
همتی در من بگمار تا  بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم ...
بیچارگیم را تنها تو می دانی و تنها تویی که همیشه با من می مانی ...
و دردم را تنها تو درمانی ... تو که مهربان ترین مهربانانی ....


نوشته شده در یکشنبه 25/2/90ساعت 9:4 عصر توسط فادیا نظرات ( ) |

Design By : Pichak